تاريخ عضويت: شنبه 1 اسفند 1388, 3:35 pm پست ها : 1650 محل سکونت: يزد
مرتبه: { THANKED }: در
مامان خسته از سر كار مياد خونه و علي كوچولو ميپره جلو ميگه: سلام مامان مامان: سلام پسرم علي كوچولو: مامان امروز بابا با خاله سهيلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و درو از روي خودشون قفل كردن و.... مامان: خيلي خوب عزيزم هيچي ديگه نميخواد بگي، امشب سر ميز شام وقتي ازت پرسيدم علي جان چه خبر بقيه اش رو جلوي بابا تعريف كن
سر ميز شام پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه كه مامان ميگه: خوب علي جون بگو بيبنم امروز چه خبر بود؟ علي كوچولو: هيچي من تو خونه بودم كه بابا با خاله .... بابا: بچه اينقدر حرف نزن شامتو بخور مامان: چرا ميزني تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم علي كوچولو: هيچي من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهيلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و.. بابا: خفه شو ديگه بچه سرمونو بردي شامتو بخور! مامان: به بچه چيكار داري چرا ميترسي حرفشو بزنه....بگو علي جان علي كوچولو: هيچي من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهيلا اومدن و رفتن تواتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نيگا كردمديدم كه .... بابا: تو انگار امشب تنت ميخاره! برو گمشو بگير بخواب دير وقته. مامان: چيه چرا ترسيدي نميذاري بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو علي كوچولو: هيچي من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهيلا اومدن و رفتنتو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نيگا كردمديدم بابا داره با خاله سهيلا از اون كارايي ميكنه كه تو هميشه با عموسعید ميكني
_________________ هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود.