امروز جمعه 19 شهریور 1389, 9:11 pm

تمام زمان ها بر حسب UTC + 3:30 ساعت [ DST ] مي باشد




پاسخ به مبحث  [ 5 پست ] 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: دختر دست فروش وبلاگ نویس
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387, 11:12 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 7 اردیبهشت 1387, 9:51 am
پست ها : 3108
محل سکونت: اهواز - شهرک نفت
مرتبه:
{ THANKED }: در

تبلیغات
خرید اینترنتی


سی مرداد / 1387
من فروشنده ام
چون به پولش نیاز دارم
توی مترو می فروشم
چون جای دیگه ای رو ندارم
درس خونده ام
اما کاری پیدا نکرده ام که به درسم مربوط بشه
می خوام اینجا بنویسم
چون بعضی وقت ها خیلی دلم میگیره که کسی رو ندارم تا باهاش درد دل کنم.
فعلاْ یا علی!



دوم شهریور / 1387
شهریور شروع شد و فقط یک ماه فرصت باقیه تا شهریه ی ترمم رو جور کنم. گاهی از این خوشحال میشم که آباده تا اینجا هوار کیلومتر فاصله داره و همکلاسی هام رو که اکثرا بومی هستن، اینجا نمی بینم. از مترو هفت تیر دارم آپ می کنم. این آقای مامور هی گیر داده بود به بارم که بگیره. منم برای رد گم کنی اومدم و شروع به نوشتن کردم.

پنج شهریور / 1387
  بار جدید گرفته ام. خاک ژله ای ! عجیب می فروشه. خیلی هم خوشگله. اونقدر این دو روز خوب فروخته ام که قبول کردم پورسانتی بفروشمش. حاجی میگه وارد کننده اش از کله گنده هاست. وقتی این دونه های رنگی رو که با خوردن آب بهشون بزرگ میشن می بینم، یاد تیله های بچگی ام می افتم که یه دنیا عاشقشون بودم و یه روز یکی از پسرهای کوچه مون ازم دزدیدشون. حالا تیله های رنگی ام رو دستم می گیرم و خودم می فروشمشون. به کسی نگید ها، ده تا بسته اش رو برای خودم برداشته ام (پولش رو حساب کرده ام البته)
پ.ن: حاجی کسیه که بهمون بار میده و ما می تونیم بدون سرمایه شروع به فروشندگی کنیم.
راستی خاک ژله ای ها رو من دو بسته ۱۵۰۰ تومان می فروشم. یه وقت گرون تر نخرید ها!



نبسته ام به کس دل
نهم شهریور / 1387  :
به من میگه: بیا و این کارو بی خیال شو، خودم آینده ات رو تامین می کنم.
بهش میگم: من تابع دلم هستم. دلم میگه نه!
میگه: به جهنم! می رم سراغ بتول؛ هم از تو خوشگل تره، هم سر زبون دار تر!



دهم شهریور / 1387
قرار بود اوضاع بهتر باشه، اما همين طوري دارم بُز ميارم (عبارت دوست داشتني نيست اما عبارت بهتري سراغ ندارم). خاك ژله اي رو ازم گرفتن، چون مردها ارزون تر و بهتر مي فروشن؛ اون هم كجا؟ جلوي در ورودي مترو. حالا بهم پيشنهاد دادن كه لباس زير بفروشم كه من هيچ رقمه زير بار نمي رم. هيچ كاري برام زجر آور تر از اين نيست كه در خصوصي ترين امور زنان داخل بشم. اينكه قراره چه رنگي رو امشب بپوشن و چه رنگي رو همسرانشون يا حتي بوي فرندهاشون دوست دارن و چي براشون هات هستش و... . اَه! واقعاً كه حالم رو بهم مي زنه. نه، هيچ رقمه زير بار نمي رم.



سیزدهم شهریور / 1387
سه روزه با زري ميرم مترو. تي شرت فان ريپ مي فروشه. پسرش رو هم مياره. علي ويفر شكلاتي مي فروشه و اون قدر قشنگ ميگه: "ويفر شوكولاتي نمي خواين؟" كه دلم براش ضعف ميره. امروز مي گفت: " حالم بهم مي خوره از اين دخترهايي كه به بهونه ي ويفر خريدن، دست مي كشن رو سرم." ميگم: "چرا خُب؟" ميگه: "مگه وقتي از بقال سر كوچه چيزي مي خرن، مي رن روي سرش دست بكشن؟!" چي دارم جوابش رو بدم؟ ترحم همه رقمه تحمل ناپذيره!
هفدهم شهریور / 1387
از آن جایی که با زبان روزه نمیشه سر مسافرین بیچاره رو خورد و اجناس رو براشون تشریح کرد، با زري تصميم گرفتيم بعد از افطار بريم. فروش كمتره، اما كِيفش بيشتره.
هنوز ولي خودم بار ندارم!
بیستم شهریور / 1387
نبودم. سفر بودم. يه سفر بد! يكي از اون هايي كه هيچوقت يادت نمي ره، اما هميشه دلت ميخواد يه جوري پاكش كني. اصل سفر هم براي يه كار بود كه... مقدمه نميخواد. انصراف دادم! ديگه هيچوقت به اون شهر لعنتي بر نمي گردم. ديگه غصه ي شهريه ي كوفتي رو نمي خورم. ديگه سر امتحان ها ياد هزار و يك اتفاق مزخرف زندگي ام نمي افتم كه اگر نبودند وضعيت من بهتر ميشد. درس خوندن رو ولي رها نمي كنم. ميخوام فراگير بخونم، اون هم رشته اي كه عاقبتش به دستفروشي نرسه.
هنوز به مترو نرفته ام. نمي دونم اوضاع و احوال چه جوره.



ششم مهر / 1387
یک مهمونی
یک نمایش بی نظیر از عاطفه و محبت خالصانه
یک سفره ی بی ریا
دوستان خوب مترویی ام امروز همه دور هم جمع شدیم و توی چمن های بیرون ایستگاه بهارستان  افطار کردیم.
من اگرچه با بعضی تفکرات و احساسات اون ها غریبه ام، اما اون قدر ماه هستن كه چند دقيقه از بهترين لحظات زندگي ام رو شكل دادن. كاش سفره هاي بي رياشون رو مي ديد.



نهم مهر / 1387
دوباره شروع میشه
توی واگن های پر از آدم های جورواجور
راه می افتی و منتظر می مونی
که دستی توی کیف بره
و با یک اسکناس سبز
یا آبی
روزت رو شروع کنی
توکل کنی و
به خریدار جنست بگی: خدا بده برکت!
آخ که چقدر شیرینه وقتی دخترک چادری محجوب در جوابت میگه: بازار باشه براتون.




. یازده مهر / 1387
بیچاره چقدر زود عاشق شده بود

تقصیر خودش نبود، عاشق شده بود
افتاد، شكست، رفت زير باران
آدم كه نكشته بود، عاشق شده بود.
عاشق نشده ام، اما يك آدم فوق العاده رو ملاقات كردم. اون قدر آدم خوبيه كه شايد آرزو كردم كه اون عاشق من بشه.



سیزده مهر / 1387
آب و هوای چهره هامان به میزان فروش بستگی دارد

فروش که خوب باشد
در هزارتوهای مترو به هم لبخند می زنیم
و گاهی به یک جُك بي مزه دل غشه مي گيريم
بد كه باشد
روي صندلي ها وا مي رويم
و گاه جواب سلام ديگران را
فقط با سر تكان دادن...
تا كي اينگونه خواهد بود؟؟؟




از افتخارات زندگی من
پانزدهم مهر / 1387
هنوز بهم بار ِ ثابت نميدن.
اشرف ميگه: كله شقي كردي فروش لباس زير رو قبول نكردي.
ميگم: اين يكي از معدود افتخارات زندگيمه!
.



پنجم آبان / 1387
خیلی وقته که ننوشته ام؛ سرم حسابی شلوغ بود. قسط های بابام عقب افتاده بود و وقتِ سر خاروندن نداشتم. بالاخره به فروختنِ جوراب راضي شدم. يعني چيز بهتري نبود. حالا كه پاييزه و هوا داره سرد ميشه، استقبال خوبه. تازگيا يه دوستِ خوب هم پيدا كرده ام. البته همكارم نيست. نازلي توي ايستگاه اتوبوس مي ايسته. توي خط هاي بي آر تي. دختر خيلي گليه. ازش بيشتر خواهم نوشت...



مشهور شدم
هفتم آبان / 1387
امروز یکی توی مترو به اشرف میگه: شما وبلاگ می نویسی؟

اشرف میگه:چی چی لاگ؟
من زودی از یکی از درا پیاده میشم.
مشهور بودم خبر نداشتم ها!




یازدهم آبان / 1387
جنسهام دستِ مسافراست و ميرم يه طرف ديگه تا به اونها هم جوراباي جديد رو نشون بدم. دارم از کنار دو تا خانم جوون رد میشم که یکهو می شنوم:

خانم اولی: خیلی خوش گذشتا.
خانم دومی: چقدرم با شوهر من گرم گرفته بودي!
خانم اولی: من؟ چی؟ یعنی...
دلم سوخت. خانم اولی حسابی به تته پته افتاده بود؛ خانم دومي اما خيلي جدّي و رُك اون حرف رو زد.




شانزدهم آبان / 1387
پريروزا بود كه داشتم با كوله‌ي سنگينم و بار و بنديلم توي ايستگاه مترو هفت تير مي چرخيدم تا برسم به قسمت واگن خانوما. يك دفعه اين مامور بداخلاقه‌ي ايستگاه بهم گير داد و خواست بارم رو بگيره. داشتم سكته مي كردم. اگه مي گرفت بدبخت مي شدم. يكهو قطار واردِ ايستگاه شد و من داد زدم: آتيش! مامور بداخلاقه يه نگاهِ عاقل اندر سفيه كرد بهم؛ گفتم به خدا آتيش بود بالاي واگن دومي. نگاهش رو برگردوند و ديد كه راست ميگم و زودي دويد به اون سمت و من رو يادش رفت. بارهاي من هم جون سالم به در بردن. البته آتش سوزي خطرناكي نبود و در حد اتصالي سيم ها بود. اما بعدش بوي خيلي بدي توي ايستگاه پيچيد. دو نفر هم توي ايستگاه بودن كه خارجي بودن و به گمونم روسي. ايراني ِ همراهشون بهم گفت: مي بيني تو رو خدا؟ پاك آبرومون پيش اينا رفت!

.

برگرفته از وبلاگ "یادداشت های دختر دستفروش مترو " http://www.dastforoshemetro.blogfa.com/

_________________
***~~~elham~~~***
چهل گیس

امشب سبکتر می​زنند این طبل بی​هنگام را
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
پاسخ بهمراه نقل قول  
 موضوع پست: Re: دختر دست فروش وبلاگ نویس
ارسال شده در: سه شنبه 21 آبان 1387, 9:27 am 
آفلاين

تاريخ عضويت: سه شنبه 21 آبان 1387, 9:23 am
پست ها : 1
مرتبه:
{ THANKED }: در

تبلیغات
خرید اینترنتی
سلام . دمت گرم !!!!

بچه های حتماً به این وبلاگ سر بزنید . خیلی ها یک بار سر زدن و اسیر سادگیش شدن و شدن مشتری دائم این وبلاگ !!! خیلی ها هم دارن بهش رای می دن تا به عنوان بهترین وبلاگ انتخاب بشه !!!



بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
پاسخ بهمراه نقل قول  
 موضوع پست: Re: دختر دست فروش وبلاگ نویس
ارسال شده در: يکشنبه 18 اسفند 1387, 7:27 pm 
نماد کاربر

مرتبه:
{ THANKED }: در

تبلیغات
خرید اینترنتی
خیلی خوب بود ادامه بده


بالا
  
پاسخ بهمراه نقل قول  
 موضوع پست: Re: دختر دست فروش وبلاگ نویس
ارسال شده در: يکشنبه 18 اسفند 1387, 7:52 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 7 اردیبهشت 1387, 12:30 pm
پست ها : 3921
مرتبه:
{ THANKED }: در

تبلیغات
خرید اینترنتی
یک زن نوشته است:
خیلی خوب بود ادامه بده

خیلی جالب بود دستت درد نکنه آوردیش بالا .

_________________
صداي باد مي آيد!
و من به جفت گيري گلها مي انديشم!!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
پاسخ بهمراه نقل قول  
 موضوع پست: Re: دختر دست فروش وبلاگ نویس
ارسال شده در: يکشنبه 18 اسفند 1387, 8:10 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: پنج شنبه 27 تیر 1387, 6:41 pm
پست ها : 846
محل سکونت: اهواز
مرتبه:
{ THANKED }: در

تبلیغات
خرید اینترنتی
خیلی خیلی جالب بود


دستتون درد نکنه

_________________
عشق ... !!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي  
پاسخ بهمراه نقل قول  
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
[پنهان كردن] ارسال پاسخ

شرکت در بحث های تالار هفت تیر نیاز  به عضو شدن ندارد .
نام کاربري:

1dvd : نوار قصه های کودکی
 

کد ظاهر شده را عينا وارد کنيد. کل حروف و اعداد خوانا هستند و صفر در آنها نيست.
کد تصديق:
 
پاسخ به مبحث  [ 5 پست ] 

تمام زمان ها بر حسب UTC + 3:30 ساعت [ DST ] مي باشد


چه کسي حاضر است ؟ : کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

بنر آموزش رقص
ماجرای کشیش و راهبه | خانواده لاكپشت
اسامی مستعار تعدادی از شخصیتها | مبلغ اضافه كار
ساعت11 | اسبت زنگ زده بود
قرن بیست و یکم و ازدواج‌هاي باورنكردني | يتيم نوازي آقاي وزير!
ایجاد دیوار برای تفکیک جنسیتی در حیاط دانشکده اقتصاد؟؟! | درد گاندی چه بود؟
معروفترین آشپز دنیا | مسير اشتباه.

جستجو براي:
انتقال به:  
 تالار گفتگو - هفت تیر - آپلود عکس جستجوگر 7tir
-------------------------
www.phphost.ir هاست و دومین powerd by
----------------------